سفر به ژرفای گرجستان

3 مرداد 1401

23 دقیقه زمان مطالعه

بدون دیدگاه

همیشه دنبال دوستی بودم که بتونیم با هم دنیا رو کشف کنیم. اما کسی رو با روحیات شبیه خودم پیدا نکردم اگرم پیدا میکردم حاضر نبودن تنهایی باهام سفر بیان. سفر تنهایی یکم واسه خانما سخت و شاید ترسناک به نظر برسه. خودم هم وقتی بهش فک میکردم قلبم پر از هیجان و استرس میشد. آخه من هیچ وقت تنها خارج از کشور نرفته بودم. بعد از کلی تحقیق در مورد تفلیس دلو به دریا زدم و آنلاین بلیط هواپیما گرفتم و بیمه ی سفر رو هم انجام دادم.

                                                         بنام حضرت دوست
 
تحقق آرزوی دیرینه


همیشه دنبال دوستی بودم که بتونیم با هم دنیا رو کشف کنیم. اما کسی رو با روحیات شبیه خودم پیدا نکردم اگرم پیدا میکردم حاضر نبودن تنهایی باهام سفر بیان. سفر تنهایی یکم واسه خانما سخت و شاید ترسناک به نظر برسه. خودم هم وقتی بهش فک میکردم قلبم پر از هیجان و استرس میشد. آخه من هیچ وقت تنها خارج از کشور نرفته بودم. بعد از کلی تحقیق در مورد تفلیس دلو به دریا زدم و آنلاین بلیط هواپیما گرفتم و بیمه ی سفر رو هم انجام دادم.

خوبیش این بود که گرجستان ویزا نمیخواست. نکات لازم واسه سفر به اونجا مثل مکان های دیدنی، شیوه استفاده از وسایل نقلیه عمومی، طرز تهیه سیم کارت، تبدیل ارز، مسیر خطوط اتوبوس، غذاهای معروفش، فرهنگ مردمش، وضعیت هوای روزای آیندش، قوانین ورود به گرجستان و هر نکته ی مهم دیگه ای که لازم بود راجع به اونجا بدونم رو از اینترنت پیدا کردم. 6 خرداد 97 بود که بالاخره لحظه موعود رسید. بعد از گرفتن کارت پرواز و چک شدن پاسپورتم ارزمو گرفتم و سوار هواپیما شدم. ساعت 12 ظهر بود. بالاخره بعد از 10 دقیقه تاخیر هواپیما از زمین بلند شد. هر چی به تفلیس نزدیک تر میشدیم ابرا بیشتر میشدن تا جایی که آخرای پرواز از بین چنتا توده ابری رد شدیم. پرواز راحت و لذت بخشی بود. 


بعد از یک ساعت و نیم به فرودگاه بین المللی شوتا در تفلیس رسیدیم. اینجا بود که تازه حس کردم واقعا تنهام. بعد از خروج از گیتی که پاسپورتا رو چک می کرد، پر از هیجان و حالی توصیف نشدنی منتظر چمدونم بودم. بعد از چند دقیقه بین چمدونا پیداش کردم و به طرف در خروجی به راه افتادم اما قبلش باید پولمو به “لاری” تبدیل می کردم (واحد پول گرجستان). تو اون تاریخ هر لاری معادل 3200 تومن ایران بود. 

بعد از تبدیل ارز نوبت سیم کارت بود. داخل فرودگاه تفلیس سیم کارت رایگان بود البته از پاسپورت کپی می گرفتن. فقط باید پول شارژ اینترنتو پرداخت میکردم. یه بسته یک هفته ای دو گیگا بایتی به قیمت 15 لاری خریدم. فروشنده یه خانم مهربون و سفید پوست با موهای نسبتا بلند بود. سیم کارتو گذاشت رو گوشیم. به محض فعال شدن اینترنت حس خوشحالی و امنیت فراوون به سراغم اومد. واسه من که خیلی به تکنولوژی وابستم اینترنت یعنی امنیت و آرامش. دوست مهربون گرجیم، “آنا”، منو به خونش دعوت کرده بود و با شوهر و پسر کوچولوش منتظرم بودن. واسه پیدا کردن خونه ی آنا هم نیاز به اینترنت داشتم. 


 از اونجایی که همیشه دوس داشتم تو سفرام ماجراجویی کنم، کشف کنم، خودم مسیرها رو پیدا کنم، از وسایل نقلیه عمومی  استفاده کنم و چالش داشته باشم، تصمیم گرفتم مسیر فرودگاه تا خونه ی آنا، رو هم با اتوبوس برم. آدرس خونشون رو بهم داده بود. و بهم گفته بود داخل فرودگاه سوار کدوم اتوبوس بشم. اتوبوس مورد نظرم دقیقا جلوی در خروجی فرودگاه توقف کرده بود. چمدونم خیلی سنگین بود و جا واسه نشستن نبود. آقایی که مسئول گرفتن بلیطا بود کمکم کرد تا چمدونمو با کمربند مخصوص یه گوشه از اتوبوس ببندم. ازش تشکر کردم. قبل از سفرم چنتا کلمه ضروری گرجی یاد گرفته بودم. با چشمام داشتم شهر رو قورت میدادم. هیجان وصف نشدنی از دیدن یه کشور جدید، بناهای جدید و مردم جدید تو تک تک اعضای صورتم به چشم میخورد.


 همون آقا وقتی که دید اینجوری با ذوق و هیجان خیابونا رو نگاه می کنم شروع به صحبت کردن کرد. با انگلیسی دست و پا شکسته ازم پرسید اهل کجایی؟ یه آقای 55 تا 60 ساله به نظر می رسید که قد نسبتا کوتاهی داشت. گفتم ایران. بهش یه آدامس تارف کردم. برداشت و مثل یه راهنمای تور جاهایی که تو مسیر می دیدیم رو بهم معرفی می کرد. مجسمه ی مادر، میدان آزادی، خیابون روستاولی و ….


 انگار داشتم با یه گشت شهری کل شهرو با راهنمای تور اختصاصی خودم، اونم با نیم لاری میدیدم. اونم اولین لحظه ی ورودم. کرایه اتوبوسا نیم لاری بود. چقدر خوشحال بودم که تصمیم گرفتم با اتوبوس به خونه آنا برم. طبق چیزی که بهم گفته بود باید آخرین ایستگاه پیاده می شدم و بعدش سوار یه اتوبوس دیگه می شدم. مثل بچه ای بودم که مامانش تازه برده بودش شهر بازی. از دیدن بناهای قرون وسطایی داخل شهر خیلی هیجان زده شده بودم. راستش یکی از اصلی ترین دلیل هام برای انتخاب گرجستان هم همین بناها و کلیساهای قرون وسطایی بود. میدونستم که تفلیس پر از کلیسا و ساختمونای قدیمی هست. 

بالاخره به آخرین ایستگاه رسیدیم و همون آقای مهربون بهم کمک کرد که چمدونمو پایین بیارم. نیم ساعتی منتظر اتوبوس دوم بودم تا رسید. سوار شدم. خوشبختانه این یکی خلوت بود و تونستم بشینم. آدرس رو نشون خانم کناریم دادم و اون هم نشون دخترش داد. دخترش می تونست انگلیسی صحبت کنه. بهم گفت هر وقت رسیدیم بهم میگه که کجا باید پیاده شم. با خیال راحت چشمامو رو هم گذاشتم تا یکم اتفاقای اون روزو مرور کنم. به این فکر می کردم که همه چیز تا الان خیلی عالی و راحت پیش رفته. و خیلی خیلی آسونتر از اون چیزی بوده که فکرشو می کردم.


بعد از نیم ساعت همون دختر بهم گفت که باید پیاده شم. ازش به گرجی تشکر کردم و گفتم “مدلوبا”. (کلمه ی گرجی به معنی تشکر) اتوبوس ایستاد و پیاده شدم. روبروم پر بود از بلوک های قدیمی. حس می کردم هر لحظه ممکنه پایین بریزن. خیلی دنبال بلوک آنا گشتم اما پیداش نکردم. باهاش تماس گرفتم. گفت الان میاد پایین. بعد از یکی دو دقیقه روبروم ظاهر شد. همدیگه رو محکم بغل کردیم. از اینکه بالاخره بعد از دو ساعت تونسته بودم خونه آنا رو پیدا کنم خیلی خوشحال بودم. آنای مهربون کمکم کرد تا چمدون سنگینمو سه طبقه بالا ببرم. تا وارد شدم پسر کوچولو و شوهرش رو دیدم که سعی داشتن بهم خوشآمد بگن. کلی سوغاتی و اسباب بازی واسه “گی گی” کوچولو آورده بودم که با دیدنشون چشاش برق زد. آنا واسم سوپ درس کرده بود. خسته و گرسنه از دیدن سوپ و نون داغ و تازه، گل از گلم شکفت. 

با هم غذا خوردیم و کلی صحبت کردیم. یکی از بهترین نون هایی بود که تو عمرم خورده بودم. شایدم چون گرسنم بود اینجوری فکر میکردم. 


بعد از یکی دو ساعت آنا و شوهرش منو بردن منطقه ی تفلیس قدیمی(Old Tbilisi) . از یه کوه بالا رفتیم تا رسیدیم به “مجسمه ی مادر”(Mother of Tbilisi)  که رو نوک تپه ی “سولولاکی”  بود و هر کسی تقریبا از هر جای شهر می تونست ببیندش. این مجسمه ی آلومینیومی سال 1958 به مناسبت هزار و پونصد سالگی شهر تفلیس ساخته شده. طولش حدود 20 متر هست. خود مجسمه یه خانم گرجی با لباس محلی هست که داخل دست راستش یه شمشیر به معنی تهدیدی برای دشمن و داخل دست چپش جام شراب به نشونه ی مهمان نوازی و استقبال از دوستان هست. 

 

مجسمه ی مادر در منطقه ی قدیمی تفلیس (old Tbilisi)

تفلیس از اون بالا زیبایی فوق العادشو نمایش میداد. حس کردم همون روز اول عاشق این شهر شدم. هوا خیلی خنک و تمیز بود. پایین کوه بازارچه های محلی به چشم می خورد که صنایع دستی، پنیر و … می فروختن. یکم از پنیرشو خریدم. پنیراشون معروفه و میخواستم طعمشو امتحان کنم. فوق العاده بود. یه گروه موسیقی هم اونجا بود. خوانندش داشت آهنگای انگلیسی می خوند. هوای تازه، موزیک های عالی و شاد و شلوغی بازارچه های محلی جو خیلی خوب و لذت بخشی رو ایجاد کرده بود. 

دوست آنا رو هم دیدیم. یه دختر با چشم روشن که فوق العاده خون گرم و مهربون بود. میگفت به زودی ایرانیا ما رو از کشورمون بیرون میکنن و می خندید. شاید بشه گفت الان از هر 20 نفری که تفلیس هست یکیش ایرانیه. شرایط راحت واسه مهاجرت باعث شده خیلی از ایرانیا به گرجستان برن.

 

 نمای کلیسایی از تپه ی سولولاکی
                                                                                            

بازارچه محلی در تپه سولولاکی

بعد از یکی دو ساعت به سمت خونه ی آنا حرکت کردیم . گی گی شیشه ی ماشینو پایین کشیده بود و سرشو بیرون کرده بود. شوهر آنا داشت با سرعت زیاد رانندگی می کرد. یه آهنگ زیبای گرجی هم داشت پخش می شد. حس کردم مثل گی گی دوس دارم سرمو از پنجره بیرون کنم. شیشه رو پایین کشیدم. باد داشت من و گی گی رو می برد اما اون تو دنیای پاک و بچه گونه خودش غرق بود و داشت پسته هایی که واسش سوغاتی آورده بودمو می خورد. شهر تفلیس چقدر تو شب زیبا و رویایی بود.


 حدود نیم ساعت بعد رسیدیم خونه. شوهر آنا و گی گی خسته بودن و رفتن بخوابن. آنا واسم چای درست کرد.  گفت چای رو از سفرش به نپال آورده. کلی صحبت کردیم. موقع خواب تختمو واسم آماده کرد. آنا اون روز نهایت مهمون نوازی رو در حق من به جا آورده بود. بی نهایت خسته بودم. روز طولانی رو پشت سر گذاشته بودم. از فرودگاه امام خمینی تا خونه ی آنا. داشتم خاطرات اون روزو مرور می کردم که نمی دونم کی خوابم برد.

 

پرسه در شهر

روز بعد، بعد از صبحانه و حرف زدن با آنا تا اومدم بجنبم ظهر شده بود. تنها از خونه بیرون رفتم. پاوربانک، گوشیم، اینترنت، کفش اسپرت، پاسپورتم و پول باهام بود پس می تونستم ساعت ها بدون هیچ نگرانی بیرون باشم و شهرو بگردم. هوا آفتابی بود اما به گرمی ایران نبود. با اتوبوس به طرف مرکز شهر رفتم. به یه بازارچه محلی رسیدم. همه چیز به چشم می خورد. میوه های تازه، مرغ، گوشت، ماهی… این بازار منو یاد بازار تجریش مینداخت. محو تماشا شده بودم. 

یکی دو ساعت اونجا بودم. بیرون اومدم و دوباره به راه افتادم. بی مقصد راه میرفتم تا رسیدم به رودخونه ی معروف شهر تفلیس “کورا”.(Kura River) این رودخونه بلند ترین رودخونه منطقه قفقاز هست که حدود 1551 کیلومتر طول داره و 900 کیلومتر اون داخل جمهوری آذربایجان جریان داره. یکم کنار رودخونه وایسادم و نگاش کردم. من اینجا تک و تنها صدها کیلومتر دور از خونه. داشتم مردمی که از کنارم رد میشدن رو نگاه می کردم. چقد شاد به نظر می رسیدن.

 
رودخانه ی کورا 

بعد از ربع ساعت به سمت خیابون “روستاولی”  معروف ترین خیابون تفلیس حرکت کردم. روستاولی یکی از بزرگ ترین شاعرای گرجی بوده. مجسمش اول خیابون روستاولی به چشم می خورد. این خیابون به خاطر انواع کافه ها، رستوران ها، مغازه های بستنی فروشی، گالری ها، سازمان ها و اداره های مهم دولتی و مرکز خریدای بزرگ و فروشگاه برند های معتبر مثل زارا، اچ اند ام و … معروف هست.


 یه خیابون خیلی بلند و شلوغ بود. از گوشه به گوشه ی این خیابون صدای موسیقی های شاد و زیبای گرجی شنیده میشد. زوجای عاشق دست تو دست هم می خندیدن و از کنارم رد می شدن. لابد اینجا هم شانزه لیزه ی تفلیس بود. همه ی این مسیرو پیاده با گوگل مپ اومده بودم. گوشیم نشون میداد که تا اون لحظه 20 کیلومتر راه رفتم اما ذره ای احساس خستگی نمی کردم. کافه ها کم کم داشتن شلوغ می شدن. یه بستنی خریدم و همچنان که محو ساختمونای روستاولی بودم از خوردنش تو اون هوای گرم لذت می بردم.

 

مجسمه شاعر گرجی ، روستاولی

 

نقاشی خیابانی

تازه یادم اومد که من هنوز ناهار نخوردم. فقط محو شهر، مردم، ساختمونا و مغازه ها شده بودم. سعی می کردم تک تک اون لحظه ها رو تو گوشه گوشه ی مغزم ذخیره کنم چون تک تک سلولای بدنم داشتن از فضای شهر لذت می بردن. انتهای یکی از کوچه ها چشمم خورد به یه دکل فلزی خیلی بلند روی نوک کوه که بعدا فهمیدم برج تلوزیون تفلیس هست. (Tbilisi TV Tower) نظرمو جلب کرد. بعد از پرس و جو از چنتا بالاخره یه خانم جوون تونست کمکم کنه. ازش پرسیدم اونجا کجاست؟ گفت یه پارکه بزرگه که یه رستوران خیلی خوب هم داخلشه و از داخل رستوران میشه با تلکه کابین برگشت پایین. فک کنم چشمام با شنیدن همه ی این چیزا برق زد. ادامه خیابون روستاولی رو گذاشتم واسه یه روز دیگه و به سمت کوه راه افتادم. حدود یک ساعتی داشتم از پله ها بالا می رفتم. 

هوا تاریک شده بود و یکم ترسیده بودم. دعا می کردم زودتر برسم اون بالا. همش از این می ترسیدم که یه سگ وحشی تو پله ها بهم حمله کنه. شهر تفلیس پر از سگ بود. امروز به وفور گوشه به گوشه ی شهر دیده بودمشون. هیچ کس اونجا نبود. قلبم از ترس تند تند میزد و دیگه نفسی برای بالا رفتن برام نمونده بود. خودمو سرزنش می کردم. چراغ قوه ی گوشیمو روشن کردم یکم بهتر شد. بالاخره بعد از یک ساعتو نیم رسیدم. خدا رو شکر اونجا شلوغ بود. وارد پارک شدم. یکم داخل پارک گشتم.(Mtatsminda Park) بیشتر از هر وقتی گرسنه شده بودم. با پرس و جو رستوران رو پیدا کردم. از دور یه ساختمون فوق العاده لوکس و مجلل بود که با نزدیک شدن بهش صدای موسیقی به گوش می خورد و کم کم بوی غذا هم به مشام می رسید. 


رستوران در Mtatsminda Park

 ویوی رستوران، کل شهر تفلیس بود با یه موسیقی فوق العاده زیبای گرجی. محو اونجا شده بودم که دیدم گارسون بالای سرم ایستاده و خوشآمد میگه. منوی غذا رو بهم داد. ترکیبات هر غذا رو نگاه می کردم. بالاخره یه غذا که ترکیباتش مرغ و قارچ با سس مخصوص سبزیجات بود رو انتخاب کردم. طعم جالبی داشت. خیلی با طعم غذاهای ایرانی متفاوت بود. ادویه هایی که استفاده شده بود جدید بودن. اصلا دوس نداشتم از اون رستوران با جو خوبش بیرون بیام. اونم به خاطر طعم غذا و موزیک های گرجی و همچنین موزیک های اپرا بود که حس فوق العاده خوب از خوردن شام تو یه کشور اروپایی بهم میداد.

                            

بالاخره صورت حسابو پرداخت کردم که یه چیزی حدود 20 لاری شد و از اونجا دل کندم. داخل محوطه ی رستوران یه دوربین بزرگ گذاشته بودن که همه می تونستن با اون کل شهرو ببینن. فوق العاده جالب بود. خونه ی رئیس جمهورشون که از شدت روشنایی از همه جای شهر معلوم بود رو تونستم با اون دوربین از نزدیک ببینم.

 

  Tv Tower

سوار تله کابین شدم و تو کمتر از 5 دقیقه رسیدم پایین. اون پایین با اتوبوس به سمت خونه ی آنا روونه شدم. تا رسیدم از خستگی خوابیدم. اون روز بیشتر از 25 کیلومتر راه رفته بودم.

 

تفلیس بارانی

روز بعد هوا بارونی بود. قبل از حرکتم به سمت تفلیس هوای یک هفته آیندشو چک کرده بودم و میدونستم این هفته بارون میاد واسه همین یه دست لباس مناسب بارندگی با خودم آورده بودم. از خونه خارج شدم. بارون شدید شده بود. محو بناها و خیابونا بودم و ذره ای به این که سر تا پام داره خیس میشه اهمیت نمیدادم. به یه خیابون رسیدم که پر از گالری بود. (Mikheili Tsinamdzghvrishvili)گالری هنر و صنایع دستی، گالری شراب.


 صنایع دستی و سفال در خیابان Mikheili Tsinamdzghvrishvili 


گالری هنر در خیابان Mikheili Tsinamdzghvrishvili
می خواستم برم سمت “پل صلح”.(Peace Bridge) یکی دیگه از جاذبه های تفلیس. چشمم خورد به ساختمون بزرگی که روی سقفش چیزایی شبیه قارچ بود. بارون خیلی شدید شده بود و دیگه نمیتونستم ادامه بدم. آخه چتر نداشتم. وارد ساختمون شدم. داخل ساختمون یه سالن بزرگ بود که به طرز جالبی پارتیشن بندی شده بود. انگار یه جای اداری بود چون کلی ارباب رجوع و کارمند به چشم می خورد. بعدا فهمیدم که اونجا ساختمان خدمات عمومی تفلیس بوده. یه قهوه گرفتم و یکم منتظر شدم شاید بارون قطع شه. هرچی گذشت شدت بارون بیشتر می شد. بالاخره دوباره مجبور شدم که راه بیفتم.

 
 ساختمان خدمات عمومی تفلیس

 دیگه چیزی تا پل صلح نمونده بود. باید از یه زیرگذر رد می شدم تا برسم اونجا. بالاخره رسیدم. این پل هم روی رود کورا هست و طولی حدود 150 متر داره و با سقف شیشه ای و معماری خاصش زیبایی خاصی به شهر داده. رود کورا زیر بارون پر تلاطم بود. حدود بیست دقیقه همون جا ایستاده بودم و رودخونه رو نگاه می کردم. نمی دونم چه رازی تو این شهر بود که اینقد منو شیفته ی خودش کرده بود.

 

 پل صلح بر روی رودخانه ی کورا در روز بارانی

نمایی زیبا از سقف پل صلح

دیگه از اونجا به بعد مقصد مشخصی نداشتم. راه افتادم. رسیدم به میدان آزادی(Liberty Square). میدان آزادی واقعا زیبا بود. این میدان محل تقاطع خیابون های مهم تفلیس از جمله خیابان روستاولی – خیابان پوشکینی – خیابان لسلیدزه – خیابان لئونیدزه هست که نزدیک به دو قرن قدمت داره. وسط میدان آزادی و بالای ستون بلندش ، مجسمه جرجیس به چشم می خورد.

 

میدان آزادی(Liberty Square)

به طرف خیابون (Kote Afkhazi) راه افتادم که نزدیک همون میدان آزادی بود. چشمم به یه مغازه ی اغذیه فروشی خورد. فروشندش یه خانم بود که کاچاپوری(khachapuri) می فروخت. کاچاپوری یکی از غذاهای معروف گرجستان هست. ترکیباتشم پنیر و تخم مرغ هست که اونو داخل خمیر میذارن و داخل فر می پزن. قیمتش 5 لاری بود. 

تو اون هوای نسبتا سرد و بارونی واقعا میشه گفت بهترین چیزی بود که اون موقع میتونستم بخورم. طعمش واقعا عالی بود. هیچ وقت فکر نمی کردم ترکیب پنیر و تخم مرغ به این شکل خوشمزه شه. این خیابون هم فوق العاده زیبا بود. گوشه به گوشش کافه، رستوران، گالری هنر و … بود. 


کاچاپوری

 یکی دیگه از مغازه ها “چورچخلا” و میوه های تازه می فروخت.(Churchkhela) رشته های بلند و خوردنی که وسطشون مغزایی مثل گردو و بادام بود و دور تا دورشو با عسل یا شیره ی میوه ها تو رنگای مختلف پوشش داده بودن. واقعا طعمشون عالی بود. آنا بهم گفته بود که رنگای تیرش خوشمزه ترن. مغازه ای که ازش چورچخلا خریدم خیلی زیبا تزئین شده بود و نظر هر کسی رو جلب می کرد. 


مغازه ی زیبا و تزئین شده با چورچخلا

بارون کم کم قطع شد. هوای فوق العاده تمیز و خنک بعد از بارون انرژی مضاعفی بهم می داد تا راهمو ادامه بدم و به یه کلیسای ارتودوکس برسم. اولین باری بود که به یه کلیسا می رفتم. بعضیا شمع روشن می کردن. محو صدای زیبای دعای مردم به زبون گرجی شده بودم که داشتن هم خوانی می کردن. فضای عرفانی اونجا خستگی کل روزو از تنم بیرون کرد. از اینکه از قبل هیچ برنامه ی مشخصی نداشتم و الان تونسته بودم خیلی جاها رو فقط با قدم زدن تو شهر ببینم خیلی خوشحال بودم. دیگه خودم کم کم داشتم مسیر ها رو یاد می گرفتم. با نقشه ی شهر تا حدی آشنا شده بودم و احساس می کردم تو همین دو سه روز به اندازه ی چند سال اونجا رو می شناسم. 

 

کلیسای ارتودوکس Sioni

صبح روز بعد خیلی زود از خواب بیدار شدم و آماده شدم. خوشبختانه هوا آفتابی بود و می تونستم آخرین روز اقامتمو با خیال راحت تا شب بیرون باشم و جاهایی رو که هنوز ندیدم رو ببینم. فردای اون روز ساعت 11 واسه تهران بلیط داشتم. مقصدم به طرف “شهر قدیمی تفلیس” بود تا حمام های سولفور رو ببینم. قبل از سفر در موردشون خونده بودم که آب گرم و گوگرد دار این حمام ها خیلی آرامش بخش هست و واسه خیلی از بیماری ها خوبه. حدود یک ساعت بعد رسیدم به اون منطقه. تو مسیر یه پل بود که عشاق قفل هایی رو به اون زده بودن و اسماشونو روش نوشته بودن. اسم زوج های ایرانی هم روی قفلا به چشم می خورد. منظره ی زیبایی شده بود. خیلی از کشورا مثل فرانسه، ایتالیا، چین، صربستان این مدل پل رو دارن که تبدیل شدن به یه جاذبه ی توریستی.

 
پل عشاق در نزدیکی خیابان  Botanikuri

حمام ها از دور معلوم بودن. بالاخره رسیدم. حمام ها به سبک شرقی کلاسیک با سقفای گنبدی ساخته شده بودن که وسطشون برای عبور نور از شیشه استفاده شده بود. دقیقا همین سبک حمام رو داخل کاشان دیده بودم و این همه شباهت برام جالب بود. زیباترینشون، حمام اربیلیانی (Orbeliani) بود که به حمام آبی معروف هست. دلیلشم معماری مناره های زیبای اطرافشه که با پنجره های نوک تیز و کاشی های آبی تزئین شده. 

حمام های خصوصیش رو میشد ساعتی اجاره کرد که از 20 لاری شروع می شد و بسته به اندازه ی حوضچه ها و سرویس های اتاق ها قیمتش افزایش پیدا می کرد. حمام سولفور تجربه ی خیلی خوبی بود و خستگی رو از تنم بیرون کرد.

مجموعه حمام های سولفور در تفلیس قدیمی و نمایی از کلیسای واقع در قلعه ی ناریکالا در سمت راست

مجموعه حمام های سولفور در تفلیس قدیمی و نمایی از کلیسای واقع در قلعه ی ناریکالا در بالا سمت چپ


حمام Orbeliani در منطقه ی Botanikuri

پر انرژی و خوشحال از این تجربه جدیدم کوچه های شیب دار این منطقه رو پایین میرفتم که چشمم به یه رستوران کوچیک افتاد. نحوه دکوراسیونش و صدای موسیقی گرجی جذبم کرد. تصمیم گرفتم ناهارمو همون جا بخورم. غذایی که من سفارش دادم اسمش Platter of Georgian dishes بود. که شامل سالاد، یه نوع پنیر خاص و فوق العاده خوشمزه، یه چیزی شبیه حلیم بادمجون خودمون، جیگر مرغ که با انواع ادویه ها و سبزیجات مخلوط شده بود، و گوله های سرخ شده سیب زمینی که وسطش پنیر بود. ادویه هاشون یه طعم فوق العاده خوب به همه چیز می داد. و مثل مردم فرانسه کنار بیشتر غذاهاشون پنیر بود. 

چیزی که تو این چند روز راجع به غذاهای گرجی دوست داشتم استفاده ی خیلی زیاد از سبزیجات و ادویه های عالی تو ترکیب غذاهاشون بود. همین طور که داشتم از خوردن غذاها لذت می بردم مردمی که در حال گذر بودنو نگاه می کردم. اکثرا ایرانی، روس و خود گرجی ها بودند.
              


مقصد بعدی که میخواستم ببینم قلعه ی ناریکالا بود. (Narikala fortress) روح و قلب تفلیس. جایی که می شد تمام شکوه و عظمت شهرو دید. این قلعه قرن چهارم میلادی واسه حفاظت از شهر ساخته شده اما در اثر زلزله بخش هایی ازش تخریب شده بود. این دفعه چون مسیر زیادی رو پیاده روی کرده بودم با تله کابینی که از کنار پل صلح شروع میشد بالا رفتم. 

تفلیس از بالای تلکابین خواستنی تر از همیشه به نظر می رسد. به جرات میشه گفت نفس گیرترین جای شهر همین جا بود. تا اون جایی که می شد و امکانش بود بالا رفتم. عجب جایی بود واسه نوشتن، نفس کشیدن، فکر کردن و عاشق شدن. کل شهر اون پایین داشت زیبایی فوق العادشو به رخ می کشید. خوشحال بودم که دیگه بعد از اینجا مقصدی ندارم و هر چقدر بخوام می تونم بشینم و فکر کنم و لذت ببرم. کاش کلمه ها می تونستن توصیف کنن اون لحظه چه حسی داشتم. بیخود نبود که به اینجا قلب و روح تفلیس میگفتن. اینقدر نشستم تا خورشید کم کم غروب کرد. 


 نمای زیبای شهر تفلیس از بالای قلعه ی ناریکالا

نمایی از قلعه ی ناریکالا بر روی کوه​

دیگه کم کم باید از این شهر دل می کندم. اما مگه می شد. مسیرمو به طرف خیابون محبوبم، روستاولی کج کردم و دوباره همه ی اون مسیر پر از زیبایی رو آروم آروم قدم زدم. اما این بار سعی کردم تک تک مغازه ها، کافه ها و ساختموناشو با ریزترین جزئیات تو ذهنم ثبت کنم. شاید دیگه هیچ وقت نمی تونستم اونجا رو ببینم. بارون نم نم شروع به باریدن کرد. نفسای عمیق از عمق وجودم می کشیدم. میخواستم ریه هامو از عطر بارون و قشنگی فضای روستاولی پر کنم. آخرین بستنیمو هم خوردم. چقدر طعمش خوب بود. شارژ گوشیم تموم شد. اما دیگه راهو بلد بودم. با این شهر خو گرفته بودم. اثری از نگرانی و ترسی که روز اول از نبود گوشی و اینترنت داشتم نبود. به قول شازده کوچولو اهلی این شهر شده بودم اونم تو مدت 4 روز. 

مردم فوق العاده خوب ومهربون این شهر که همه جا موقع نیاز بهم کمک کردن، حس امنیت فوق العاده ای که باعث می شد حتی شبا تا دیر وقت بدون نگرانی بیرون باشم، غذاهای خوش طعمش، گالری ها، روح زنده و شادی که داخل شهر حکم فرما بود همه و همه باعث می شد دوری ازش سخت تر و سخت تر بشه. می خواستم تا آخرین لحظه ی ممکن ببینم، نفس بکشم و عشق بازیه زوج های عاشق روستاولی رو زیر بارون ببینم….

نویسنده : سهیلا احمدی

نظرات

  • با ارسال نظر،‌در بهبود کیفیت محتوای بلاگ سلام پرواز سهیم باشید.
  • نظرات شامل الفاظ رکیک، توهین، و محتوای تبلیغاتی تایید نخواهند شد.
  • نظر شما پس از تایید توسط تیم سلام پرواز، در وبسایت نمایش داده خواهد شد و در صورت ارسال پاسخ به صورت پیامک به شما اطلاع رسانی می‌شود.
مشاوره و خرید تور